تبليغاتX
راز گل یاس

راز گل یاس

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

 

دلتنگی هایم را دوره می کنم....

تو هنور هستی.نفس می کشی. و من هنوز نمی دانم که چرا و چگونه

هستی و حضورت را لمس میکنم.با اینکه نیستی .با اینکه نمی خواهی.

درک نمی کنم.نمی فهمم.عجیب گیجم ..و سرد...

که تمام قلبم خسته است . مدت ها بود دنبال تو بود و با این حال پریشانم

 کاش هیچوقت نمی بود و بود و ماند و رفتی....

عجیب بودفاصله میان آمدن ورفتن تو و عجیب تراز آن این انتظار بیچاره است

که تمام نمی شود...

من هم که تمام شوم انگاراین انتظارنفس میکشدو می ماند.به چه قیمتی؟

چرا؟ اگربرگردی وبگویی بمانم جواب انتظارم راچه کسی میدهد.که پیر شد.

که خسته شد.که شکست.که نشست.به پای تو.به پای پاهایی که فرار

 کردی با آن ها.بگذریم از اشک هایش که خود حکایتی دارد...

تو...اما تو...نگاه کنی یا نکنی به پشت سرت...

تردید داشته باشی یا نداشته باشی به ماندنت...

این انتظار من التماس نمی کند.بلد نیست.یادش ندادم...

این کم شدن را.یاد نگرفت این بد شدن را...اما بگو.به من و به این انتظار

منتظرم...

نگاه تو برد بازی را یا سکوت من؟

برد و باخت مهم بود یا بودن و نبودن؟

آمدن و رفتن که مهم نیست که آمدن با رفتن معنا دارد.

چگونه آمدن و رفتن مهم است.چگونه گفتن و رفتن مهم است.

تنها آمدن و با کسی رفتن مهم است....

وفاصله میان همین آمدن و رفتن هاست که که می سازد خاطره را و گاهی

 می سوزاند زندگی را...

انگار تو ساختی و من سوختم...فقط یادت نرود با من چه کردی...

ولی فقط بگو ،چقدر؟

چقدر باید بگذرد تا من در مرور خاطراتم

وقتی از کنار تو رد می شوم

تنم نلرزد ، بغضم نگیرد ، اشکم نریزد ...

 

خدایا ...مثل همیشه.... دست من است و دامن تو...

تو تنهام نذار...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت17:1توسط نرگس | |

 

من ...

هنوز یادم نرفته که چقد بارونو دوست داشتی  ، انقد که میخواستی اسم

دخترتو بارون بذاری

هنوز یادم نرفته هلالی رو چقد دوست داشتی ، انقد که بخاطرتو رو وبلاگم

 نوحه هلالی گذاشتم

هنوز یادم نرفته دریاچه مرده رو چقددوست داشتی ،انقد که میگفتی

 همیشه چاووشی غمگین میخونه

هنوز یادم نرفته عاشق آبی بودی،انقد که میخواستی بخاطرش منو به بازار

سیاه و دنبال سند بکشونی

هنوز یادم نرفته اون شب روی پل نادری کنار کارون با دمپایی  توی سرما

مثل بچه عر.....

هنوز یادم نرفته عاشق چشمای فریبرز بودیو متنفر از قورمه سبزیو زن داییت

هنوز خیلی چیزا یادم نرفته ......

 

تو ...

تو چی ؟ اصلآ چیزی یادت مونده ؟

هنوز یادته که میگفتی شاید شدیم کاتولیزر هم

هنوز یادته که میگفتی ملای چی؟ اونا رای به  نفع خودشون میدن و میگن

عزیز دل برادر..

هنوز یادته که میگفتی نذر کردی علی ابن مهزیار ...خداحافظ و این یعنی در

 اندوه تو میمیرم...

هنوز یادته که میگفتی نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره ،اما دلم خون شد

و تو نبودی...

هنوز یادته اون جمعه ، اون جمعه تلخ ... اصلآ میدونی 43 جمعه از اون

جمعه گذشته...

آره امروزم جمعه اس ، اصلآ یادت موند این جمعه  تولد منه ؟

دریغ از یه تبریک  .... باشه بذار یادت بره ....ولی دوست دارم بدونی من  یادم

میمونه ...

 

            

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت18:43توسط نرگس | |

 

نمی شنوم..نمی بینم..و شاید درک هم نمی کنم این جمعه تاچند جمعه

 بعد را!..اما حس می کنم.لمس می کنم.باور می کنم.لحظه لحظه حضور

و بودنت را.کم است.و این کم بودنش غم است ولی همین که هست تو را

شکر..حالاکه صدای العطش نزدیک می شود.حالاکه نجوای هل من ناصر

 رسا تراست از دور.حالا که صدای پای کاروان رسیده است.

حالا که کرب و بلا نای نی را درمی آورد.حالا که حسین تنهایی اش را به

 احساسمان می بخشد.حالا که زینب آماده پیر شدن است.

حالا که عباس علقمه را پسندیده و حالا که اسیری در واژه و معنا

رنگ می بازد.و حال این حالا ها هنوز که هنوز است تا همیشه به من

 می فهماند که تو نزدیک تری.نزدیک تر از تمام روزها و دقایقی که حس

 نکردم حضورت را با اینکه می دانستم هستی..و حالا به من بفهمان کمی

 ازشنیدنت را در همهمه ی بازار شام..

حالا به من ببخش کمی از بینایی دیده هایت در هنگام تماشای مرگ

انسانیت به دست حیوان های انسان نمای کوفه را..

نه!من نه طاقت فهم این دیدن و شنیدن را دارم و نه لیاقتش را..

فقط به من بگو ..تو...تو که می دانی.

به من بگو اگر زمان به عقب برگردد و من به آن سال و زمان و مکان.

یک نفر

به لشکر یزیدیان اضافه می شود یا به لشگر  فاتح شهید عاشورا؟

                                   (اللهم عجل لولیک الفرج)

                                            و سلام بر حسین

  

       ماه زیبای بنی هاشم  ببین

              گشته ام آواره  ای خلوت نشین

                              ای امید لحظه های ناگزیر

                                   ساقی بی دست دستم را بگیر...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت20:10توسط نرگس | |

 

نگاه ساکت باران

به روی صورتم دزدانه می لغزد

ولی باران نمی داند که من دنیایی از دردم

به ظاهر گرچه می خندم

ولی اندر سکوتی سخت می گریم...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت19:31توسط نرگس | |

 

مهربانم ..ای دوست....

به دنبال خدا نگرد .....خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ......

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست .....

خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....

باور کن آنجا نیست ....به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسیست که به دنبال خبری از توست.

در قلبیست که برای تو می تپد ....

درلبخندیست که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...

خدا آنجاست .......در جمع عزیزترین هایت ...

خدا در دستیست که به یاری می گیری ...

در قلبیست که شاد می کنی ،

در لبخندیست که به لب می نشانی .........

خدا در عطر خوش نان است ،

آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی

آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی .......

در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،

و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،

و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا ....

جوانمردهایی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت ...

خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم .

در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته....

در قلبیست که برای تو می تپد ....

در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....

خدا اینجاست همسفر مهربان من

اینجا ....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت18:17توسط نرگس | |

 

خاطرات كودكي زيباترند  ،يادگاران كهن مانا ترند

درسهاي سال اول ساده بود، آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ، روبه مكارو دزد دشت وباغ

روز مهماني كوكب خانم است، سفره پر از بوي نان گندم است

كاكلي گنجشككي با هوش بود،  فيل ناداني برايش موش بود

با وجود سوز وسرماي شديد،  ريز علي پيراهن از تن ميدريد

تا درون نيمكت جا ميشديم،  ما پرازتصميم كبري ميشديم

پاك كن هايي ز پاكي داشتيم،  يك تراش سرخ لاكي داشتيم

كيفمان چفتي به رنگ زردداشت،دوشمان ازحلقه هايش دردداشت

گرمي دستان ما از آه بود،  برگ دفترها به رنگ كاه بود

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ ،خش خش جاروی با پا روي برگ

همكلاسيهاي من يادم كنيد،  بازهم در كوچه فريادم كنيد

همكلاسيهاي درد ورنج وكار،  بچه هاي جامه هاي وصله دار

بچه هاي دكه خوراك سرد ،كودكان كوچه اما مرد مرد

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود، جمع بودن بود و تفريقي نبود

كاش ميشد باز كوچك ميشديم،  لا اقل يك روز كودك ميشديم

ياد آن آموزگار ساده پوش،  ياد آن گچها كه بودش روي دوش

اي معلم ياد و هم نامت بخير، ياد درس آب و بابايت بخير

اي دبستاني ترين احساس من،بازگرد اين مشقها را خط بزن ....

+نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت18:0توسط نرگس | |

 

ای که از تازگی زخم دلم تازه تری

یعنی از قصه دلتنگی من باخبری ؟

ای کاش میدانستی

مثل مهتاب که از خاطر شب میگذرد

هر شب آهسته از آفاق دلم

میگذری....

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت20:42توسط نرگس | |

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

انگارهمین دیروز بود که با شور و شوق تمام  درستش می کردم...!

 اونموقع دانشجو بودم ،دختری  پر از شور تحصیل ، پر از شور تجربه ،  

و پر از شور تولد ...

یاد اون روزا بخیر مریم و مرضیه هم کمک کردن  اون دوتا شیطونم

 هر کدوم یه ساز واسه خودش می زد هی پیشنهاد می دادن فلان

 مطلبو بنویس ، فلان رنگش کن، فلان آهنگو بزار ...و هزارتا مسخره بازی

 دیگه که فقط  پر بود از بوی خوش خنده ها  و شادیا ...

و چه زودکودک احساس من 5 ساله شد و گل یاس مشکی من چه زود

پا به سختی ها گذاشتو خنده هاش کم رنگ شد ...

هرچند که دوستای خوب و وفاداری چون شما رو جایگزین شادی هاش کرد

گل یاس مشکی من پنجمین تابستون زیبای عمرت مبارک

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت19:59توسط نرگس | |

 

 

 

گفته بودم که بیایی و ببینی گل نرگس پژمرد

همه شب غرق سکوتم بی تو

ناله ام هیچ به جایی نرسید

من پر از افسوسم....

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت19:58توسط نرگس | |

 

 امام منتظر،مولاست مهدی  امید مادرش زهراست مهدی(عج)

 همه عالم فدای تار مویش   یقینا عروه الوثقی است مهدی(عج)

  

 

 

                    عید است ولی بدون او غم داریم

                عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

                    کاش در این روز ظهورش برسد

                     اینگونه هزار عید با هم داریم.

   ولادت امام زمان بر همه ی مسلمانان جهان مبارک.

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت20:56توسط نرگس | |