تبليغاتX
راز گل یاس
هر چه می خواهد دل تنگت بگو

                            

گویی دیوارها هم مارا به مسخره گرفته اند اما من با تو... خدایم ... حرف ها داشتم ... دیوارها میخندند و من ... خون می گریم ... آن سو تر نگاهی منتظر، چشم بر قدم های استوار و شکسته من دوخته...آن طرف عزیزی هست شاید مثل من ، به حتم بالاتر ...

 این روزها گویا آسمان خراب شده ... بی پرده می گریم ... تلخ گونه میخندم ... از پشت کتابهای ریاضی و دیفرانسیل .. که هر کدام مرا از احساس با تو بودن خالی میکنند به آینده ای روشن عاشقانه چشم دوخته ام ... نمیدانم عزیزم ... کدام روز... کدام دل از آنچه میان من و توست خواهد نوشت ...

نمیدانم شاید از فرمول های عجیب و غریب این دیفرنسیل بتوان به خدا رسید ... !!

خلاصه شب های امتحان در و دیوارها هم خالی و سرد میشوند ...

 به طلب علم آمده بودیم ! گویا چند روزی دیگر با مغزی از تهی سرشار روانه بازارمان میکنند !!برای اینکه بگویند مثلا "مهندس"

گویا استاد ریاضی خدا و احساس را در فرمول های مشتق جا گذاشته است ... !

شاید ما نمی فهمیم ، بیچاره استاد .. نمیداند مثلثات کجای زندگیست ... حتی نمیداند زندگی را با مثلثات نمیشود آموخت ... ! بیچاره من که نمیدانم خدا کجاست ...!

انتگرال مهربانی ؟ اصلا میشود از مهر انتگرال گرفت ؟ از پیوستگی دل چطور ؟ از بی نهایت عشق ... از خدای احساس ... از قطرات باران ... از من .... سفر... از مسافر ؟

ولی میشود از خودت چند خطی به دل نوشت ... چند خطی هم از من بنویس نازنینم که سخت بی تابم ...

امشب هم ذهنم مثل همیشه از هزاران سوال بی جواب لبریز است ....

بگذریم ...دوباره غروب میشود دوباره سکوت میشوم                                                                دوباره شکسته و غریب  با تو مغرور میشوم 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:34  توسط نرگس | 

شاید اینبار نامه ای پر از باران برایت بنویسم

وقتی که به هوای شنیدن نوایت ، قلب ابرها هم تند تند می تپد

یاد و وجود تو مانند چیزی شبیه باران

بر لبهای خشک و ترک زده ام لیز می خورد....

در حالی که نمی دانم چند جفت گیلاس از درخت پیر همسایه افتاده

و از ستاره های سوخته چند نسل دیگر باقیست ......

محبوبم ، اشکهایم را پاک کن زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ماراخادم

خود ساخته موهبت صبوری و شکیباییی را هم به ما ارزانی می دارد............

اشکهایم را پاک کن و آرامشم ده چراکه ما با عشق میثــــاق بسته ایم و برای آن

عشق است که رنج نداری ،تلخی بینوایی و درد جدایی را تاب می آوریم ........

پس به همان عشق سوگند میخورم که تنهاخودش راتک ستاره تنهایی زندگیـم

دانم و نه هیچکس دیگر را مگر عشقی پاک که او بر من هدیه کند .....

                        خدایم ، عاشقانه می پرستمت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:24  توسط نرگس | 

امروز روز مرگ من است، مرگ احساسم، مرگ عاطفه هایم، مرگ عشق و غرورم ،

مرگ تمام وجودم ....

 امروزاورفت و تمام انگیزه و شور زندگیم را از من گرفت

 

امروزاو مال کس دیگری است ومن حتی حق تجسم چشمان پاک وتبسم مهربانش

 

 را ندارم

 

امروز هیچ کار دیگری نمی توانم جز ریختن بینهایت مروارید از صدف چشمانم

 

امروز او رفت و مرا با یک دنیا غم تنها گذاشت

 

امروز دیگر حرفهای امید بخش او برای تلاش و رسیدن به خدا وجود ندارد   

 

امروز می خواهم بپرسم اگر من لایق عشقت نبودم چرامرا درگیر عشق چشمانت

 

کردی چرا مرا برای زندگی تشویق کردی  چرا امید دادی و از عشق گفتی  ؟

 

آری امروز او رفت بی آنکه بداند چقدر دوستش دارم ............                                                              

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:5  توسط نرگس | 
 

 

می خواهم از تو برای تو بنویسم .

خوبترین من، با سلامی دوباره به تو .

به تو که بر زبانت، کلام محبت و بر لبانت، تبسم مهر ،

و بر سر انگشتانت، گرمی صداقت جاریست .

به تو که در چشمانت عطوفت موج می زند و از مردمکانت نور زندگی می گذرد .

به تو که می توان تمام زندگی را در کلام زیبای با تو بودن خلاصه کرد .

به تو که نمای کامل صداقتی ..

و به تو که برای من تنهاترين هجراني، همیشه در اوج و نهایتی .

ما با هم هستیم مثل صنوبر و سایه .

ما با هم هستیم مثل ستاره و همین شب شریف .

ما با هم هستیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند .

با تو هستم...هجرانم...

با من بمان تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم .

با من بمان تا برایت از تو، از خود و از ما بگویم.

خدای عزیزم دوستت دارم ....... 

 

عید سعید فطر بر همه مسلمین جهان

مبارک باد  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:9  توسط نرگس | 
 

نگاهم کن... امسال و امروز بیست و یکمین بار است که تو را میخوانم.

 

درمحفل سه گانه "شمع وگل وپروانه"ازهمه بهترترش گل بودن است.گل شدم دربین این سه یاربعدازمدتی دیدم پژمرده ام رفتم ازمحفل بیرون.گفتم پروانه شم درجمع سه یاربه سراغ گل می روم درنورشمع اما دیدم پس ازپژمردن گل پرکشیدم و رفتم سراغ گلی دیگر.اما اکنون شمعم آرام آرام آب می شوم نورم روشنایی محفل پروانه وگل می شود."اشک هایم محکم کردن جای من است"(گل رفت    پروانه رفت    شمع درجای خودآب می شود وچشم انتظار)

 

 

 

 

من تو اين دنيا سه تا دوست دارم ...خورشيد ،ماه و

 

تو . اولي رو واسه روزام مي خوام دومي رو واسه

 

شبام ولي تو رو واسه تک تک لحظه هام مي خوام

 

 

مریم عزیزم تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:26  توسط نرگس | 
 

    

باری دیگر کمیل علی را باز می کنم. می خوانمش... بسم الله...

اینبار با قلبی عاشق، عاشق تو .... گونه هایم تر می شوند . مثل گونه های تو ....توئی که در غربت برایم گر یستی و منی که هرگز نتوانستم به تو بگویم که بی نهایت .... بی نهایت.... دوستت می دارم ..... منی که هر لحظه را با یاد تو آغاز می کنم.... شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها.... خرد شدن ناتوانی ها،دیوانه کردن تقدیر، تقدیر من و تو .....

صدایی می آید اکنون .... سکوتی دلگیر..... پسرکی دلتنگ..... این اشک ها هستند که دامان مرا غرق در نیاز کرده اند ...... نیاز به تو ..... در باز می شود ..... دخترکی از جنس نور..... نگاهی می اندازد ..... چشمانم خیره به در مانده ..... و درمانده از عظمت چشمان تو ..... نگاه آسمانیت .... هنوز کمیل می خوانم ..... کنارم می نشینی ..... سجاده ای آورده ای..... باز می کنم،عطر رازقی می دهد.... دست به صورتم می کشی. اشک هایم را با دستان مهربانت پاک می کنی.... دوباره سکوت.....آرام..... آرام..... نامت را لرزان صدا می زنم....

              

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:51  توسط نرگس | 

 

                                                                  

 

همه منتظریم .........چشم به افق دوخته ایم ........اشک در چشمانمان حلقه زده

 

زمین و آسمان از این همه ظلم و ستم به ستوه اومده .تو کجایی........

 

یاس نرگس چقدردلم برای آمدنت بی صبرانه می تپدبغض پنهانم پشت حصارحنجره ام

 

زندانی شده کاش می آمدی و بغضم را می شکستی ...

 

امروز دستانم را به سوی آسمان بی کران دراز می کنم و اینک دستانم تا آسمان قد

 

می کشند و از چشمانم دریای اشک جاری می شود . چشمانم را می بندم و به

 

پرنده خیالم اجازه می دهم تا اوج آسمان رویا هایم پر بزند ....

 

تا چشم کار می کند بیابان است ، خار و ریگهای داغ که پاهای برهنه ام را میسوزاند

 

از فرط درماندگی فریاد می زنم مگر تو نبودی که می گفتی در انتهای همین جاده تو را

 

خواهم یافت پس چرا هر چه می روم بیشتر درمانده می شوم پس چرا این جاده

 

پایانی ندارد

 

می خواهم از عمق وجودم فریاد بزنم :

 

ای سبزترین غزل من اگر بیایی خاک پایت را سرمه چشمانم می کنم ... پس

 

همچنانمنتظر طلوع سبزت می مانم

                                                       

                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:57  توسط نرگس | 
 

  کاش آسمان حرف کویر را می فهمید

 و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد

کاش واژه عشق آنقدر با لبها آشنا بود

 که برای بیانش به شهامت نیازی نبود

کاش دلها آنقدر خالص بود

که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد

کاش شمع حقیقت محبت را در تقوای بال پر سوز پروانه می دید

و او را باور می کرد

کاش مهتاب با کوچه های شب آشنا بود و احساس غریبی نمی کرد

کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرف سکوت را نمی شکست

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ آن به دست خزان سپرده نمی شد

و بلاخره کاش: مرگ معنی عشق را می فهمید

 

                                         

                                       

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:33  توسط نرگس | 

 

********         جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو      ********

بهار دل من تو می آیی و من سخت بی تابم

سالی دیگر انتظار.....تنهایی

غم و خدایی که همیشه هست کنار من کنار تو

و یاس رازقی که هرگز او را ندیده ام شاید بیاید امسال

شاید من بروم ......

خیلی خسته ام ..... فرصتی است نفسی تازه کنم

و در انتظار روزهایی خوش اینبار سه تایی

من و تو و خدا باشیم

و دنیایی از خاطره و احساس ......

تیک تاک ساعت ....... ماهی بی تاب تنگ بلور

چشم های اشک بار من و تو هنگام تحویل سال

و خدایی که انگار در آئینه و آب هست ..... میدانم که هست

قرآن را بر میدارم الا بذکر الله ...... حمد و توحید

گونه های خیس مادر ...... دستان گرم پدر

تفعلی به حافظ و یاد دوستان ...... همه همه را دوست میدارم

و سلام بر حسین (ع) .....

سالاری که چون نامش می آید تنم می لرزد و دلم میگیرد

و من که میگویم بهار است

و تو میگویی بس که نالیدم دلم شش گوشه شد ......

زندگی ساده است مثل نگاه تو مثل حرفهای من

مثل همان خنده هایی که همیشه دوست داشتم

این بهار آغاز سفر است ...... سفری از برون به درون ......

در چستجوی آرامش ......در اندیشه خدا ....... خودت ! باشد که مهربان باشی ......

 

الهی حول حالنا الی احسن الحال

 

سال نو مبارک

 

بهترین ها رو براتون آرزو میکنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:38  توسط نرگس | 
 sevenstar2000

 

خدايم !

 

دستهايت هميشه مرهم اين دل زخمي بوده ،

 

و شانه هايت امن ترين محل براي گشوده شدن بغض هاي كهنه،

 

و آغوشت بهترين مأمن براي رسيدن به معناي واقعي آرامش.

 

خدايا !

 

دوستت دارم !...براي اثبات بندگيم بگو تا چه كنم ؟...باورم داري ؟

 

خالق هميشه جاويدم !

 

محتاج توام و اين را با غرور فرياد ميزنم تا همه بدانند كه

 

هميشه و هميشه و هميشه نيازمند كمكت هستم.

 

با تمام بندگيم برايت به خاك سجود مي افتم و در هر سجده هزاران هزار بار

 

مي گويم :

 

خالق هميشه محبوبم دوستت دارم

 

و هميشه و همه جا حضور مهربان وگرمت را كنارم، نزديك تر از رگ گردن حس ميكنم.

 

خالقم ! اي مهربان آسماني من !

 

هرگز تنهايم مگذار كه نبود تو مهر پاياني است بر زندگي اين بنده كوچك تو !

 

هميشه با من باش...هميشه !

 

پروردگارم !

 

آغوش بگشا...بنده ات سوي تو بال پرواز گشوده...

 

آغوش مهربانت را بگشاي تا دمي در آن بياسايم.

 

 

sevenstar2000

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:51  توسط نرگس |